حكيم ابوالقاسم فردوسى

44

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

چاه به بيژن مىداد و مىگريست . و بدين گونه منيژه با اين شوربختى مىزيست و شب و روز با ناله و آه و هميشه نگهبان آن چاه بود . باز رفتن گرگين به ايران زمين و دروغ گفتن در كار بيژن از سوى ديگر چون گرگين يك هفته را در آنجا بمانْد و بيژن بازنگشت ، از هر سو به جستجوى او پرداخت . پس ، از آن سگالش بدى كه با يار خويش كرده بود ، پشيمان گشت و خون بگريست . آنگاه در جستجوى او به سوى آن مرغزار تاخت و همهء بيشه را بگشت . ليك نه كسى را ديد و نه بانگ مرغى بشنيد . ناگهان از دور ، اسپ بيژن را بديد كه از پيش جويبارى بيآمد . لگامش گسسته و زينش نگونسار بود و لب فرو برده و كين برآورده بود . گرگين ديگر دانست كه كار بيژن تباه گشته و در اين روزگار به ايران بازنگردد . دانست كه اگر به دار كشيده شده و يا در چاه و بند گرفتار آمده ، هرچه هست ، گزندى است كه از افراسياب به دو رسيده است . پس كمندى بيافكند و اسپ بيژن را از آن مرغزار براند و پشيمان از آنچه كه كرده بود و با دلى جوياى بيژن ، روى به سوى سراپرده نهاد . يك روز را در آنجا بماند و سپس رو به سوى ايران زمين نهاد . چون از آنچه كه رخ داده بود ، آگاهى نداشت ، ديگر شب و روز آرام و خوراك نيافت و پيوسته با خويش مىگفت : چگونه اين راه را بسپرم و چون رخسار شاه را ببينم ، چه گويم ؟ از ديگر سو ، چون از آمدن گرگين بدون بيژن ، به شاه آگهى رسيد ، كى خسرو از اين سخن ، چيزى به گيو نگفت تا نخست از گرگين در آن باره بپرسد . ليك گيو از گم شدن پسر دلاورش - بيژن - آگهى يافت . پس با دلى خسته از درد و رخسارى پر اشك از خانه به كوى دويد و پيوسته مىگفت : بيژن نمىآيد . نمىدانم كه از چه رو در ارمان